لب هات | کوتاه نوشت های مذهبی

۶۳ مطلب با موضوع «+ما» ثبت شده است

  • ۳
  • ۰

دوران ابتدایی هر روز دفتر بودم، اما یک روز به خاطر آوردن عکس های فلان سریال ایرانی معروف رفتیم دفتر. اینبار فرق میکرد خود مدیر شخصا آمد. هر چه میگفت جواب میگرفت تا رسید به اینکه: "اصلا میدونی اینا سرشونو رو مهر میذارن یا نه؟" این جمله بدجوری توی ذهنم زنگ زد!!! محال است یادم برود، نه فقط به خاطر لحن و صدای مدیر بلکه به خاطر اینکه زد توی خال! این سوال سالها سوال من بود. همیشه با خودم میگفتم خدا کجای زندگی اینهاست؟ دنیای بازیگرها اولین محیط بدون نماز و دعا و حسینیه ای بود که میدیدم و همه چیزش برایم عجیب و غریب بود! شاید باورتان نشود ولی این روزها نسبت به سیاستمداران همین حس و حال را دارم. شاید خیلیها سوال های جدی تری داشته باشند اما من به آقای روحانی خیره میشوم و واقعا برایم سوال میشود که او نماز صبح میخواند؟ واقعا مدتی است دغدغه نماز صبح رییس جمهور آینده را دارم.

هفته پیش علی را در جلسه سخنرانی فلان نامزد دیدم، مثل همیشه کلی گرم گرفت و شروع کردیم از شناخت قبلی که نسبت به نامزد مورد نظر داشتیم گفتیم که اغلب خاطره یا سوال و جواب ها و یا دیدار بوده. علی گفت: ایشان آدم دقیق و سر وقتی است من هر شب راس ساعت فلان ایشان را میدیدم که از یک مسیر خاص رد میشود و میرود فلان جا نمازشب میخواند، اتفاقا نماز شب باحالی هم میخوند!

این را که گفت از فرط خوشحالی داشتم بیهوش میشدم.جمله آخر را توی فکر و بیداری شنیدم، خیلی فکری شدم...واقعا مدتی است دغدغه نماز شب رییس جمهور را دارم!

  • ۳
  • ۰

یکی دارد با جمله 

"بیا تا برویم"

هوای حرم را مواج می کند!

از آنطرف خوشه ها آرام

صدای آقا را می شنوند

"در این گندم زار قصه جور دیگری است"




+

به سید جواد و شیخنا تبریک میگم متاهل شدنشون رو

+

من وبلاگ نویسی رو از شیخنا یاد گرفتم فقد صیرنی عبدا

  • ۱
  • ۰

با یکی از خواص جامعه، ای بحث هایی انقلابی می کردم که آقا ظلم است و مظلوم است و فریاد نیست و (منظورم این بود که) شما نیستی و ازینجور چیزها... که در آمد گفت: قلعه حیوانات خواندی؟

می دانید این جمله یعنی چه؟ این یعنی زیر سوال بردن بالا و پایین پریدن من. زیر سوال بردن نفس کشیدن و در نهایت زیر سوال بردن حیات. چون انقلابی ها خودشان که به جایی میرسند شعار "همه حیوانات با هم برابرند" را به شعار "همه حیوانات با هم برابرند ولی بعضی برابر تر اند" عوض می کنند پس ما ساکت بشویم تا بشود آنچه می شود؟ نه خیر! اینگونه آدم ها را مرده های افقی ببینید چرا که فرق بین احیاء و اموات خدا همین دغدغه داشتن و سوختن است و از همین سوختن است که ساختن بر می آید،بگذریم. بگذارید فرق انقلابی که در کتاب قلعه حیوانات مطرح می شود با انقلاب اسلامی ایران وجود دارم را بگویم تا بفهمید این جوان مومن انقلابی یعنی چه؟

انقلاب هایی که در سراسر جهان و در سراسر کتاب ها از آن می نویسند یک حرکت برای رسیدن به کمبود هاست. فلذا وقتی شخص انقلاب کرد و غنی شد حالا زیردستی هر دردی میخواهد داشته باشد! این انقلاب یک واقعه تاریخی است در یک تاریخ معینی رخ داده و هر سال در آن تاریخ انقلابی های سابق که دیکتاتور های لاحق باشند می آیند یک جشن نمادین میگیرند و والسلام اما پیر میکده عشق خمینی نیامد برای کمبود ها فرمان قیام بدهد که حالا چون به مرحله اشباع رسیدیم جلوس کنیم. امام فرمود ظلم را می بینید و نشسته اید؟ مگر می شود روضه حسین برایتان خوانده باشند و هیهات من الذله نگویید؟ این انقلاب دیگر یک واقعه تاریخی نیست یک جریان به معنای دقیق کلمه در جریان است. یعنی اگر دشمن بیاید روی آقازاده ها هم زوم کند و بخواهد نسل بعدی انقلاب را عوض کند باز همان فرمان خمینی است و باز لبیک همان سربازان خمینی و همینطور تا شرک و مبارزه هست! چه کسی هست؟ "ما هستیم" و این خود نشانه ای است بر زنده بودن خمینی. و این زنده بودن خمینی و این زنده نبودن آن رفیقمان و این هم شمای مخاطب گرامی

نشود که ما هم بشویم مثل راننده تاکسی که از وقتی مسافر نشست شروع کنیم به طرح مشکل و ایراد و انتقاد و که بله فلان مسئول دزد است و بهمان مسئول رحم ندارد بعد نوبت پیاده شدن مسافر که شد کرایه ششصد تومنی را هزار بگیریم و سر محکم بسته شدن در بر سرش فریاد بزنیم. اشکال هست ایراد هم هست اما آنچه مهم است این است که بعد از این صغرا چه کبرایی قرار بگیرد و چه چیزی استنتاج شود این اشکال ها دلیلی است که من هم مثل آنان بشوم یا نه حداقل با اصلاح خودم برای از بین رفتن مشکلات تلاش کنم؟ این دو راهی راه سوم ندارد؛ اینکه من بی تفاوت باشم یعنی عملا بعید نیست خداوند مثل قوم لوط ما را نیز با آنان عذاب کند...با این تعریف، انقلابی یعنی یک چشم بینا که هر جا کسی از مدار خارج شد و دیکتاتور شد. و آرمانی از آرمان های انقلاب حذف شد سریع همه چیز را به مدار برگرداند.

اما چرا منِ سه خطی این همه نوشتم؟ می خواهم بگویم بی تفاوت نباشید؟ بله، اما

حاج آقا استاجی در ضربدر نقل قولی کردند از حضرت آقا که فرموده اند: دغدغه امروز من بی تفاوتی جامعه است! می خواهم بگویم آهای بی تفاوت ها بروید کیف کنید که در عین حال که آرزوی هر حاکمی است که مردم بی تفاوت باشند تا دیکتاتوری شان را بکنند تا نظارت نشوند، در جایی زندگی می کنید که حاکم آن دغدغه امروزش بی تفاوتی ماهاست. عشق کنید با انقلاب خمینی...

  • ۲
  • ۰

نشانه از خود چیزی ندارد

ما همه نشانه ای از وجود و قدرت خداییم

برخورد هامان با افراد و اشیاء

برخوردی است در برابر نشانه خدا

کأن با خود خدا برخورد می کنی





سرچشمه

  • ۲
  • ۰

لبیک به دوست خوبم سید محمد:


شهید ابراهیم هادی

شهید محمدرضا تورجی زاده

و شهید کمال کورسل

  • ۶
  • ۰

لب هات

1-در هر دلی شهری باید باشد آنقــــدر بزرگ، که آدم راحت برود و در آن غرق شود...

2-مادر ها با پسر هایشان یک اختلاف نظر اساسی دارند.پسرها عاشق چیزی هستند که در افکار عاشقانه هیچ مادری یافت نمی شود. از شما چه پنهان؛ پسر ها یواشکی ته دلشان دوست دارند بیاید جنگی که...کابوس مادرهاست! پسرها به رفتن فکر می کنند به کشتن، و حتی به کشته شدن و هیچ کدام از این ها ترس ندارد اما هر رهگذری که گذرش به دوکوهه سوت و کور بعد از عملیات که در سکوت نبودن شهدا تنها صدایی که به گوش می رسد صدای هق هق و نوحه "یاران چه غریبانه" آهنگران است، بیفتد به حرف مادرها ایمان می آورد که جنگ ترس دارد! رفتن به جبهه ها را همه بلدند اما برگشتن بدون رفیق را نه! که آدم ها یک موقع با دوست نداشتنی ها می جنگند و شروع جنگ را می بینند و مادرها یک موقع با نبودن دوست داشتنی ها می جنگند و پایان جنگ را... همیشه از همین اولش فکر آخرش را کرده ام و با خودم عهد می بندم که مثل یک مجسمه گچی صدوهشتاد سانتی بروم و بیایم، اما حالا اینجا نشسته ام و به این فکر میکنم که سفره ی زیبای افطاری محمد، سوال های سر کلاس ابوالفضل، لبخند های مجتبی، آبشار آتشکده، افطاری حضرتی، اعتکاف دانش آموزی،پیامک های یوسف، پیاده روی هادی، کمه جوش سیدجلیل، مهمان نوازی حبیب الله، والیبال با محمدمعین و تمام بچه های فصل وصل چگونه در ذهن یک مثلا مجسمه رژه می روند؟!

3-در جایی غرقم، که آخرین کسی که می خواست دل بکند، خودش را هم پیدا نکرد؛ "آنقـــدر بزرگ"

  • ۰
  • ۰

قسم به گیلاس های

باغ

سید اینا

  • ۳
  • ۰

جامعه ای که اهل مطالعه نیست باید هم

این 

رییس جمهورش باشه!!!


+


چرا کتاب راز قطع نامه رو نمی خونیم؟


  • ۰
  • ۰

غار حرا

صدایت را می شنید

ما دلسنگ ها

هنوز به این امید زنده ایم





برزخ کلمات

  • ۲
  • ۰

یه دو راهی درست کرده بودیم آقایون سمت راست خانوما سمت چپ، دلیل هم داشت! مطالبی که برای خانوما عرضه می شد یه رویکرد کاملا متفاوت داشت؛ احساسی عاطفی تاثیرگذار با الگو دهی از شهیده های انقلاب و جنگ. خلاصه وضعیتی که اونجا تلفات میداد! جیغ و گریه و گاها آمبولانس(که البته نیومد) که ابراهیم تو که منو میکشی آخر!!! که نگو قرعه رفاقت به نام آقا ابرام در اومده بگذریم یه دو راهی درست کرده بودیم آقایون سمت راست خانوما سمت چپ، دلیلشم این بود. تو همین گیر و دار دیدم دو تا کفتر عاشق دارن میان تو قسمت خواهرا، فرصت نشد به حسین که مسئول جداسازی جماعت ذکور از نسوان بود چشم غره برم چون با چشم هایش داشت التماس میکرد سریع رو کردم به آقائه که راحت میانسالگی را در جیب کوچکش میگذاشت و با یک دهان تا بناگوش بازشده گفتم عزیز اونور و روی "اونور"ش جوری زوم کردم که چیزی ازینور نماند.

 همونطور که قدم میزد جوری که از قدم هایش معلوم باشد قصد برگشت ندارد.

و شاید معلوم باشد دوتا نیست، چهارتاست! 

با شوق گفت جوری که کلا لال بشوم: این پسره هم همینا رو می گفت نگاه من تو عمرم جایی بدون زنم نرفتم که حالا بخوام برم این همه سال با هم بودیم بعد شما می خواید ما رو از هم جدا کنید من اونور برو نیستم.... حاج خانوم خودش شاهده...

و با این جمله آخر نگاهشان به هم خورد و حاج خانوم، خودش

شاهد 

بود!

  • ۲
  • ۰

ساعت سه شب

در یک اتوبان

سوار موتور

داااد بزنی

الهی و ربی من لی غیرک!!!

بیدااد کنی

هربت الیک

و رفتگرها مبهوت تایید کنند

فراریه اومد!




+

موتورم را دوست دارم؛ مرا به تو می رساند


  • ۱
  • ۰

حالا نمی شد اسم این فصل اسم دختر نباشه؟!؟!؟!

چنگیز چش بود آخه

چنگیز، تابستان، پاییز، زمستان

خیلی هم خووب

  • نمازشب رییس جمهور

    دوران ابتدایی هر روز دفتر بودم، اما یک روز به خاطر آوردن عکس های فلان سریال ایرانی معروف رفتیم دفتر. اینبار فرق میکرد خود مدیر شخصا آمد. هر چه میگفت جواب میگرفت تا رسید به اینکه: "اصلا میدونی اینا سرشونو رو مهر میذارن یا نه؟" این جمله بدجوری توی ذهنم زنگ زد!!! محال است یادم برود، نه فقط به خاطر لحن و صدای مدیر بلکه به خاطر اینکه زد توی خال! این سوال سالها سوال من بود. همیشه با خودم میگفتم خدا کجای زندگی اینهاست؟ دنیای بازیگرها اولین محیط بدون نماز و دعا و حسینیه ای بود که میدیدم و همه چیزش برایم عجیب و غریب بود! شاید باورتان نشود ولی این روزها نسبت به سیاستمداران همین حس و حال را دارم. شاید خیلیها سوال های جدی تری داشته باشند اما من به آقای روحانی خیره میشوم و واقعا برایم سوال میشود که او نماز صبح میخواند؟ واقعا مدتی است دغدغه نماز صبح رییس جمهور آینده را دارم.

    هفته پیش علی را در جلسه سخنرانی فلان نامزد دیدم، مثل همیشه کلی گرم گرفت و شروع کردیم از شناخت قبلی که نسبت به نامزد مورد نظر داشتیم گفتیم که اغلب خاطره یا سوال و جواب ها و یا دیدار بوده. علی گفت: ایشان آدم دقیق و سر وقتی است من هر شب راس ساعت فلان ایشان را میدیدم که از یک مسیر خاص رد میشود و میرود فلان جا نمازشب میخواند، اتفاقا نماز شب باحالی هم میخوند!

    این را که گفت از فرط خوشحالی داشتم بیهوش میشدم.جمله آخر را توی فکر و بیداری شنیدم، خیلی فکری شدم...واقعا مدتی است دغدغه نماز شب رییس جمهور را دارم!